تبليغاتX
دزدی بلاگ دیگران ، و شاید قلب دیگران

دزدی بلاگ دیگران ، و شاید قلب دیگران

کوک .


بشکن دل بی نوای ما را ای عشق ...


پ.ن. : امروز بعد از یک سال و نه ماه ، گیتارم رو بیرون آوردم و کوک کردم .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت   توسط دزد  | 

الان !


یه روز ... یه چیزی میگم بهت ... یواشکی ... همینجا ... اما ... اینجا که نمیشه ... جلو هزار تا نامحرم ...

یه روز ... یه چیزی میگم بهت ... یواشکی ... یه جای دیگه ... جایی که مال خودم نباشه ... جایی که مثل اینجا دزدی باشه ... اما نامحرمی در کار نباشه ... گمونم باید از خودی ها بدزدم اینبار ... اما ...

یه روز ... یه چیزی میگم بهت ... یواشکی ... نمیدونم کجا ... ناکجا آباد ... شاید اونجایی که تو هستی ...

راستی ...

الان تو کجایی ؟


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت   توسط دزد  | 

مست مستم ، مست مست .


هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم                               در خانه گر می باشدم ، پیشش نهم با وی خورم

مستی که شد مهمان من ، جان منست و آن من                  تاج من و سلطان من ، تا برنشیند بر سرم

ای یار من ، وی خویش من ، مستی بیاور پیش من               روزی که مستی کم کنم ، از عمر خویشش نشمرم

چون وقف کردستم پدر ، بر باده های همچو زر                      در غیر ساقی ننگرم ، وز امر ساقی نگذرم

چند آزمایم خویش را ، وین جان عقل اندیش را                      روزی که مستم ، کشتیم ، روزی که عاقل ، لنگرم

کو خمر تن ، کو خمر جان ، کو آسمان ، کو ریسمان                تو مست جام ابتری ، من مست حوض کوثرم

مستی بیاید قی کند ، مستی زمین را طی کند                    این خوار و زار اندر زمین ، وان آسمان بر محترم

گر مستی و روشن روان ، امشب مخسب ای ساربان           خاموش کن ، خاموش کن ، زین باده نوش ای بوالکرم


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت   توسط دزد  | 

ای مردم ، من فضیلم ، فضیل بن عیاض

 

فضیل بن عیاض ، یكی از دزدان معروف خراسان بود. كاروانها را مورد دستبرد قرار می داد و با نهایت زبردستی ، اموال مردم را به غارت می برد.

كاروان هایی كه از منطقه ی سرخس می گذشتند ، تمام مراقبتهای لازم را به كار می بردند كه به چنگ فضیل گرفتار نشوند ؛ هرچند به ندرت موفق میشدند.

روزی ، فضیل در کوچه ای میرفت ، چشمش به دختری افتاد و دلش هم ... و تصمیم گرفت شبانه خود را به خانه ی آن دختر برساند و ...

نیمه شب ، از دیوار خانه ی دختر بالا رفت . ولی هنوز قدم به خانه ی او نگذاشته بود كه آهنگ دلنشینی از خانه ی همسایه شنید . گوش فرا داد . مردی قرآن می خواند ؛ و به این آیه ی شریفه رسیده بود که:

اَلَمْ یَأن للَّذینَ ءامَنوُا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ  ( سوره حدید ، آیه 16 )

آیا هنوز وقت آن نرسیده است كه دلهای مومنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حق نازل شده است خاشع گردد ؟

عرب بود و معنا را می دانست . شنیدن این آیه ، چنان تحولی در درون فضیل به وجود آورد كه بی اختیار گفت :آری ! وقت آن رسیده است؛ و فوراً از دیوار پایین آمد؛ و رفت...

در همان شب كه این دگرگونی در درون فضیل پدید آمده و او را سرگردان و منقلب ساخته بود ، گذرش به كاروانسرایی افتاد كه كاروانی در آن فرود آمده و بار انداخته بود. فضیل در گوشه ای خزید و سر به گریبان ، بر گذشته ی پرگناه خود افسوس می خورد. در آن حال شنید كه كاروانیان درباره ی ساعت حركت سخن می گویند. یكی از كاروانیان می گفت : رفقا ! امشب حركت نكنید و بگذارید هوا روشن شود ؛ زیرا به قرار اطلاع ، فضیل بر سر راه است و خطر او قافله را تهدید می كند . سخن اضطراب آمیز كاروانیان ، آتشی در دل فضیل برافروخت و از اینكه جنایات او این چنین مردم را مضطرب و پریشان ساخته به شدت متأثر شد و بی اختیار از جا برخاست و گفت : مردم بدانید من فضیلم ؛ فضیل بن عیاض ؛ و آسوده خاطر باشید ؛ كه دیگر فضیل دزدی نمی كند ؛ و راه را بر كاروانیان نمی بندد .

او به درگاه خدا بازگشته و از گناهان خود توبه كرد ؛ توبه ای نصوح ؛ توبه ای که او را در ردیف عباد درجه اول قرار داد .


پ.ن. : من از کودکی عاشق این داستان بودم


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت   توسط دزد  | 

رفیقای قدیمی


میخوام بلاگ دوستان صفیه رو پیوند کنم

بیاید جلو ببینم چیکاره اید رفقای قدیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت   توسط دزد  | 

دزد

یکی تازه بلاگش رو پاک کرد ، خب منم برش داشتم.

همین !

شاید یه روز ازش یه چیزی بگیرم و اینو بهش برگردونم .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت   توسط دزد  |