تبليغاتX
از نوک بی رحم قلم تا سینه ی سفید کاغذ




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


از نوک بی رحم قلم تا سینه ی سفید کاغذ

دل نوشته ها

.

.

.

.


پ.ن : هر چیزی را که نمی شود نوشت !

پ.ن 2 : این روز ها تند تند سکته می کنیم ، از شور شعف ، خستگی ، خواب ، خستگی ...

پ.ن3: هر چیزی را که به هر کسی نمی شود گفت ؛ هر کسی که نمی تواند سنگ صبور باشد .

پ.ن4 : سنگ صبورمان چند وقتی است  که ...

 دیگر نیست ! سنگ صبور .

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 21:13 توسط صفیه | |

خواهرش بر سینه و بر سر زنان رفت تا گیرد برادر را عنان 

.

.

.

پ.ن : باز هم جمعه !

       جمعه ها می روند و می آیند اما تو ...

       آمدنت به کنار حتی ، خبری از بودنت نیست !

 

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:7 توسط صفیه | |


امشب ، یلدا ، طولانی ترین شب سال !

.

.

.

پ.ن : فقط یلدا نیست که طولانی ترین شب سال است

       همه ی شب های من بی تو یلدا ست !


.

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 0:0 توسط صفیه | |

قرار است که یک جمعه بیایی ، خودت گفته ای ، خودت قول داده ای !

پس پیش بیا ، پیش بیا ، پیش تر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هرچه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر 

دوست تر از آنچه بگویم چقدر 

 بیشتر از بیشتر از بیشتر

.

.

پ. ن : می ترسم ! 

می ترسم که بیای و من نتوانم بیایم .

می ترسم که بیایی و من نباشم 

می ترسم که بیایی و ...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:26 توسط صفیه | |

جمعه که می شود ، نمی دانم چرا 

غم ها ، همه 

آوار می شوند 

بر سر من می ریزند .

جمعه که می شود 

دلم ... 

خودم ...

جمعه ها پر از لحظاتی است که کاش می شد انها را کشت 

و بر مزارشان گریست و فشار تک تک همین لحظات است 

که  چنان سینه ام را می فشارد که نه تنها بغضم بلکه 

تمام و جودم می خواهد بترکد ! 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 10:33 توسط صفیه | |

بازی ، به دعوت emperor

پنج تا از کارهای که اگر نامرئی بودی می کردی .

1. دوست دارم بدونم تو تنهایاش چه کار می کنه !

2. چشماهاش رو درمیاوردم !!

3. نمی شه نوشت !!!

4. ما هم می گوییم که نیاز به توضیح نیست که خفه اش می کردیم

5. در جوارش فقط می نشستیم ، همین !

.

پ. ن : حوصله هیچ کاری نداریم .

نوشتیم تا دعوت کسی را رد نکرده باشیم !


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:24 توسط صفیه | |

و تقدیر چنین بود که چنین روزی را روز تولدم به نامند ! 

چه بی رحمانه مرا از ملکوت جدا کردند و من چه می دانستم که 

دنیا همین عالم پستی است که مرا ناجوانمردانه در هم می شکند ،

فریب می دهد ، واله و شیدا می کند ، به سخره می گیرد و ...

من چه می دانستم !


کودکی ام را در خواب های اشفته ای که حکایت جوانی ام بود جاگذاشتم ، 

بزرگ شدم ، بدون انکه کودکی ام را مزه مزه کرده باشم 

و ناخواسته در گذر ایام نقش بازی کردم !

من یک بازیگرم !


نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:1 توسط صفیه | |

 

همیشه فقط می گویی بنویس !

من هم هر بار به تو می گوییم بگو که از چه بنویسم ؟

تو هم هربار سکوت می کنی ...

.

.

.

   مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم

تو را می بینم و میلم زیادت می شود هردم

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:50 توسط صفیه | |

بی قراری بد دردی ست .

آن هم بی قراره ، تنها قراره زندگی بودن .

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:11 توسط صفیه | |

نوشتن سابقاَ برایم پرده از رابطه ای بر می داشت پر لذت .

رابطه ای که مرا به دنیا مربوط می کرد !

رابطه ای میان نوک قلم و سینه ی سفید کاغذ ...

اما اکنون که می نویسم پرده از رابطه ای بر داشته نمی شود که هیچ

به دنیا هم دیگر هیچ ارتباطی ندارم !

نوشتنم نمی آید !

.

.

.ب. ن : بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:54 توسط صفیه | |

تمام شد ! 

ما شکست مفتضحانه ای در زندگی خوردیم !

.

.

.

.

بعد نوشت : 

    من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم زیر این چرخ کبود 

    زیر این سلطه ی سنگین سکوت 

   من اگر از یاد تو  یادی نکنم به خدا می شکنم !

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:59 توسط صفیه | |

اینقدر در گوشم زمزمه کردی که افسرده شدی

که باورم شد ، افسرده ام .

اینقدر پرسیدی ای رود خروشان چه کسی تو را راه مرداب نشان داد که

باورم شد مردابی بیش نیستم 

اینقدر گفتی ای سرو چه کسی تو را خم کرد 

که باز هم باور کردم .

هنوز سینه سفید کاغذ را نشکافته شروع می کردی ، تو می خواستی مرا از افسردگی نجات دهی

ولی نادانسته و نا خواسته  مرا به دامانش فکندی

تو نمی دانستی ، که ان روز ها من چقدر پر بودم از وسوسه ی زنده بودن پر بودم از امید

تو هیچ نمی دانستی ، فقط از زندگی پرشور ان روز های من تو گاه نوشت های تلخ مرا می خواندی

بخاطر حرف های تو وبلاگ قبل ام را حذف کردم ، بخاطر تو تمام دست نوشته هایم را

به اتش کشاندم ، همان هایی که به جانم بسته بود

سعی کردم امید وار کننده بنویسم

ولی کار از کار گذشته است اکنون من باور دارم

که رندگی ام مرداب راکدی بیش نیست . خودم در برابر زندگی سروی خموده قامت ام

و رنگ و بویی جز افسردگی ضمییه دست نوشته هایم نیست .

با سرطانی که هر روز بیشتر در روحم ریشه می دواند


نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:17 توسط صفیه | |


Design By : Night Skin